|
گفتگو با فرشید منافی :
حالا . . .
همه
دستا بالا . . .

این گفتگو در اردیبهشت 85 انجام شده و قبلا در نشریهی الکترونیکی وندیداد درج
شده است.
به دلیل نامحدود بودن صفحات اینترنت، کل مصاحبه (به رقم طولانی بودن آن) یکجا
درج گردیده است.
بهانه برای گفتگو با فرشید منافی بسیار ساده بود. برنامهی «روی خط جوانی» که
عصرها از شبکه رادیویی جوان پخش میشد. چیزی که این برنامه را از سایر
برنامههای ردایویی متفاوت کرد، لحن و شیوهی اجرای فرشید منافی در کنار سایر
عوامل این برنامه بود. با او در صداوسیما و در رستوران واحد دوبلاژ ملاقات
کردم. فرشید منافی علاوه بر کار گویندگی رادیو، دوبله هم میکند، در تیزرهای
تبلیغاتی بسیاری صحبت کرده و مدیر گروه طرح و ایدهی یکی از شرکتهای تبلیغاتی
است. البته اگر در میان این همه مشغله فرصت بکند، تورهای یک یا چند روزه
برگزار میکند. ساده حرف میزند و معمولا سوالها را بیدرنگ و صادقانه پاسخ
میدهد. گاهی دربارهی برخی موضوعات آنقدر راحت صحبت میکند که نگران میشوم که
مبادا روزی سرش را به باد بدهد.
كی احساس كردی كه صدایت
برای گویندگی مناسب است؟
حدودا یك سال بعد از این كه وارد رادیو شدم! یعنی سال 76.
تازه اون
موقع؟
آره. چون قبلش هیچ ذهنیتی نسبت به رادیو نداشتم. البته بابا توی
رادیو بود، ولی هیچ وقت فكر نمیكردم كه
یك روزی بیام رادیو و گوینده بشم؛ اصلا تو
یه
خط دیگه بودم، ریاضی – فیریك میخوندم، دانشگاه مهندسی قبول
شدم. ولی از ابتدا به بازیگری خیلی علاقه داشتم؛ به خصوص فیلم دیدن و سینما.
توی مدرسه هم همیشه
توی این گروههای كذائی تئاتر بودیم. بعد خیلی اتفاقی در همون
سالی كه من دانشگاه قبول شدم، با یك سری از دوستانم كه
كار تئاتر انجام میدادند و با هم خیلی صمیمی بودیم، یك
كار عروسكی انجام دادیم. یعنی یكی از دوستانم پایاننامهاش یك كار
عروسكی بود تماس گرفت تا برم و كمكش كنم. من هم تا به حال كار
نكرده بودم. رفتم و كمكش كردم.
بعد از این اتفاق بود
كه احساس كردم میتونم از این موقعیتها و این احساس خاصی كه
نسبت به بازیگری دارم در رادیو هم استفاده كنم. چون
رادیو بیشتر در دسترسم بود. و خیلی اتفاقی شد. دقیقا
یادم نیست كه پدرم بهم گفت یا خودم خواستم؛ ولی یه روز اومدم رادیو پیش آقای
مجید حمزه، و برای برنامه «بچههای انقلاب» تست دادم.
شاید خیلیها یادشون باشه، اون موقعها ساعت 7-7:30 با
برنامه «بچههای انقلاب» میرفتیم مدرسه. و برای من خیلی
خوشحال كننده بود. چون «بچههای انقلاب» همیشه برای من یك
خاطره بود و دائم اون رو گوش میدادم و حالا شده بودم
جزو بازیگرهای همون برنامه. دیگه وارد اون برنامه كه
شدیم، هفتهای یك روز میرفتیم و ضبط میكردیم. اوایل كه توی شش ماه اول اصلا
پولی نمیگرفتیم، بعدش مبالغ خیلی كم. به خاطر همین
عشقش خیلی زیاد بود. اون موقع آقای حمزه عنوان تیترهای
نمایشها رو به من میداد یه جایی راوی لازم بود، من میخوندم؛
در واقع بیشتر كارهایی كه نزدیك به كار گویندگی بود. اون موقع
آقای حمزه میگفت صدات برای گویندگی بهتره. دیگه همین
جوری ما رو هل دادن، بابام هم گفت برو. و بالاخره من
سال 76 كه وارد رادیو شده بودم، همون موقع یه چند نوبت تست دادم (تست
رادیو دادم، بعد از یه مدت تست دوم رو دادم كه آقای امیر نوری
گویندهی ارشد رادیو از من تست
گرفت) و تابستون 77 بود كه من وارد رادیو شدم.
صداتو دوست
داری؟
آره، خیلی.
منم دوست دارم
. . .
[میخندد
. . .]
تحصیلاتتون با كاری كه الان
میكنید مرتبط بوده؟
نه.
چی خوندی؟
من مهندسی عمران خوندم، وسطش هم ول كردم. چون كار
رادیو اینقدر برام جذابیت بیشتری
داشت، و اینقدر ناگهانی پركار شدم كه دیگه درس رو ول
كردم.

چطور ناگهانی پرکار شدی؟
من پلههای صعود رو خیلی زود طی
كردم،
و خب كاری بود كه دوست داشتم و سعی میكردم خلاقیت داشته باشم، سعی میكردم
حواسم رو جمع بكنم، سعی میكردم كار جدید بكنم برنامههام رو
ضبط میكردم و گوش میدادم. با بابام مشورت میكردم، از
آدمهای مختلفی كه برنامههام رو میشنیدند همیشه نظر
میخواستم. هیچ وقت از انتقاد ناراحت نمیشدم. یعنی یقهی هر كی رو كه
میدیدم میگرفتم كه بگو من چمه؟ الان چی كار باید بكنم؟ خوبه
یا بده؟ با این كه فكر میكردم كارم مقبول خودم هست،
ولی آدمهای كارشناس یا قدیمیها یه چیزهایی
میدیدند كه من خودم نمیدیدم. همونها كمكم كرد؛ خودم هم خیلی
پیگیر
بودم.
اولین برنامهی زندهتو کی اجرا کردی؟
بعد از یك سال كه من وارد رادیو شدم و شاید هم كمتر، من اولین
برنامهی
زندهام رو توی رادیو اجرا كردم؛ خیلی اتفاقی من گویندهی شیفت
بودم، و گویندهی اصلی نیومده
بود و من به جای ایشون رفتم و برنامه رو اجرا كردم.
چه
برنامهای بود؟
یه برنامهی معارفی بود به نام گلبرگ كه خانم
فاطمه
آلعباس اجرا میكردند. بعد از اون یك برنامهی
زنده روزهای
جمعه به من دادند كه
یك برنامهی بسیار شاد و اكتیو بود. برنامههای مختلفی در
زمینههای مختلف اجرا كردم كه
فكر میكنم به زعم خودم موفق بودم.
پدرت چه کمکی بهت کرد تا به اینجا برسی؟
بابا هیچ كمكی نكرد. البته
همیشه دوست داشت كمك كنه، ولی من همیشه باهاش دعوا میكردم كه
«این كارو نكن، كه چی مثلا؟ كه بگن فرشید منافی همون
گویندهه است كه باباش آوردهتش؟» همیشه دوست داشتم استقلال داشته باشم. و خب
البته هم داشتم؛ تقریبا میشه گفت از سالی كه وارد
دانشگاه شدم، یك استقلال كامل داشتم و دیگه از
سال دوم خرجمو خودم در میآوردم و برای خودم خونهی مستقل داشتم.
یعنی هیچ كمكی بهت
نكردند؟
چرا. توی بخش هنری كار گویندگی واقعا خیلی كمك
كرد و یك سری از
ریشههای كار من رو محكم كرد. به من به زور میگفت صداتو ضبط
كن. خودش برام ضبط میكرد و
میگفت گوش كن.
وقتی كسی در یك كاری سی سال تجربه داره، دیگه نمیشینه
واسهات یه كتاب بگه. یك نكته، یك كلمه یا یك جمله میگه كه
اگه آدم تیزی باشی اون یك كلمه
برات به اندازه یك كتاب معنی میشه.
پس با این حساب در دورههای آموزشی مرسوم سازمان شرکت نکردی.
نه. آموزش خاصی ندیدم. چند دوره هم
تو رادیو آموزش گذاشته بودند كه
گویندهها باید
میاومدن.
من چند باری گوش
دادم و دیدم كه چیزی نمیگن كه باب دل من باشه. حالا شاید
بعضیها فكر كنند مغرور شدم؛ .ولی این طوری نیست.
واقعیتش اینه كه اون استادهایی كه میآوردند اونجا برامون
صحبت كنند، كسانی نبودند كه واقعا دستشون توی كار باشه و اساسا
استاد ادبیات ربطی به كار گویندگی نداره. چون گوینده كه
فقط قرار نیست استاد ادبیات باشه، گوینده حتما
قرار نیست یك آدم ادبی باشه. گوینده یه آدم اجتماعیه، یه آدمه
از جنس خود آدما.
میتونه یه وقتهایی ادبی هم
حرف بزنه،
ولی دلیل نمیشه صرفا ادبیات بدونه. البته به
نظر من باید بدونه، ولی صرفا نباید بره پشت میكروفن و مثلا
وقتی داره با یك جمع 5 میلیونی
صحبت میكنه حتما كلمات و جملات رو آنگونه كه در زبان پارسی هست ادا كنه.
گوینده میتونه یك آدم عامی باشه، خیلی راحت صحبت
كنه. ولی در جای خودش و برای
برنامههای خاص، مثلا جایی كه قراره شعری خونده بشه یا جایی كه قراره ادبیات
كلاسیك گفته بشه یا برنامهی آموزشی باشه طبعا باید با
لحن ادبی صحبت كنه. یعنی گوینده باید قابلیتهای مختلف
رو داشته باشه؛ نباید فقط ادبیات محض باشه.
مثلا همین كاری
كه من دارم توی برنامهی «روی خط جوانی» انجام میدم اصلا از
نظر اساتید گویندگی اوته و كاملا از رده خارجه. یعنی چی
كه میگی «خفنبرنامه»، «توپه» و «میخوایم
بتركونیم»؟؟؟ اینا یعنی چی؟؟ اصلا نمیفهمن همچین چیزی رو. در رسانه همچین
چیزی؟؟؟
چرا این طور فكر میكنند؟
ببینید ذهنیتها، ذهنیت
كلاسیكه. ذهنیتهای قدیمیه. من مطمئنم
كه كمكم به این سمت داریم میریم.
شكرخدا،
پدر رادیو
یك نامهی دو
صفحهای به صورت محرمانه دست من دادند كه : شیوهی اجرای جدید
رو در رادیو پایهگذاری كردی. و من از این قضیه بسیار
خوشحالم كه این اتفاق داره میافته. حالا پایهاش رو
ریختیم و باید یواش یواش تكمیل بشه. تا جایی كه بتونم خودم تكمیلش
میكنم؛ حالا نمیدونم اسمشو بذاریم سبك، شیوه یا هر چیز دیگه
ولی یه چیزی میشه كه ارتباط مردم با رادیو بهتر میشه.
مردم مدتی بود به خاطر تلویزیون، اینترنت و تعدد
شبكههای مختلف خودمون خیلی با رادیو بیگانه
شده بودند. میتونم بگم بعد از دورهی
«سلام، صبحبخیر»های 10-15 سال پیش، بیگانه
شدند؛ انقدر محو اطلاعاتی كه به سمتشون
حجوم آورده بودند شدند كه رادیو رو گذاشتند كنار. ولی من خدا
رو شكر میكنم كه مردم انگار دوباره با رادیو آشتی
كردند و خیلی حس خوبیه (البته الان كه دارم اینو میگم
تمام موهای تنم سیخ شده) و برای من خیلی حس خوبیه. فكر نمیكنم هیچ كس به
اندازهی من از این قضیه انرژی بگیره؛ چون یه جورائی در
راس قضیهام و مردم بیشتر منو میبینن یا درستترش منو
میشنون و این خیلی حس خوبیه. چون هر روز بازخورد این قضیه
رو میبینم، و هر روز اساماسهای مختلفی در این باره دریافت
میكنم.

تا
حالا شده از روی صدات بشناسنت؟
نه. تشخیص نمیدن. خیلی كم پیش اومده.
آخه میدونید، صدای كسائی رو تشخیص میدن كه وقتی توی رادیو حرف
میزنه صداش
اینجوریه [صدایش را كلفت میكند و لحنش را ادبی میكند] و بعد
وقتی میرن بیرون، با راننده تاكسی هم همینطوری حرف
میزنن. ولی شب كه میرن خونه با زن و بچهشون عادی حرف
میزنن. خیلیها رو داریم. حالا نمیدونم علتش چیه، ولی چون حالا توی رادیو
هستن، با بقال و راننده و . . .هم همینطوری حرف میزنن كه
بشناسنشون. ولی من چون توی رادیو
راحت صحبت میكنم، طبیعتا با راننده تاكسی و . . . هم حرف زدنم عادیه.
واسه همین كسی خیلی متوجه نمیشه و كسی احساس نمیكنه كه این
آدم خاصیه، یا صدای
خاصیه.
فكر میكنم یكی از عوامل موفقیت برنامهی «روی خط جوانی» هم
همینه.
یعنی مردم احساس نمیكنن كسی كه داره باهاشون حرف
میزنه آدم عجیب و غریبیه. چون
اونو یه جورائی از خودشون میدونن
. . .
آره. فكر میكنم یكی از
جذابیتهای این برنامه، شیوهی اجرائیه كه من در پیش گرفتم.
چون تو هیچ نقابی نداری؛ یعنی در عین این كه یك نقاب
داری كه اسمش رادیوئه، ولی پشت اون نقاب دیگهای نداری.
حالا من خودم یك وقتهائی خودم رو بازی میكنم؛ چون یه آدم عادی كه نمیتونه
توی دو ساعت اینقدر بالا و پائین بره. ولی توی لحظات مختلف
خودم رو بازی میكنم، یعنی خود فرشید منافی رو توی اون
موقعیت قرار میدم و بازیاش میكنم؛ وقتی میخنده،
شیطون میشه، میخواد حال یكی رو بگیره، میخواد زیرآبی بره، عصبانی
میشه، آروم حرف میزنه، وقتهائی كه میره توی فاز مذهبی و
معنوی، توی لحظات اذان و مناجات و . . .. برای همین سعی
میكنم بخشهای خودم رو بازی كنم، بدون بازی غلو شده و
اگزجره. حالا غیر از اون جاهائی كه میخوام عمدا اگزجره كنم واسهی خنده و
طنز و . . . ولی وقتی حرفهای عادیه، سعی میكنم كمتر چیز
دیگهای رو غیر از خودم بازی كنم.
توی گویندههایی كه
ظاهرا
مثل
تو
هستند، مثلا آقای [...] هم هست. ولی
آدم احساس میكنه كه بین خودش و اون آدم
یك سد
بزرگی
هست به نام میكروفن. این در اجرای
تو
نیست.
آقای [...] هم این طوری نبودها . . . جدیدا این طوری شده. یعنی
از وقتی شنوندههای برنامهاش كم شد، و در واقع بعد از
برنامهی ما، دید كه میتونه
برنامه رو طور دیگه هم اجرا بكنه.
این
یعنی اینکه فقط آدمای خاصی هستند که میتونن اینطور اجرا کنند؟
نه،
مؤلفههای خیلی سادهای
داره.
ببین، یك آدمی كه توی جامعه دوستای
زیادی داره و خوب میتونه صحبت كنه و خوب میتونه جوك بگه، خوب
میتونه آدمها رو شاد نگه داره، این آدم میتونه بیاره
و اینها رو با یك سری پیش زمینههای گویندگی
مثل صدای مناسب، آشنایی با میكروفن و شناخت تكنیكهای گویندگی
تبدیل بكنه
به یک
اجرای خوب. ولی در عین حال باید بهروز باشه، باید رگخوابهای
قشر
شنوندهاش رو بشناسه و ضمنا باید این هوشمندی رو داشته باشه كه
بتونه به نحو احسن اون اتفاقی رو
كه داره در لحظه میافته جمع و جورش كنه و سمتش بده به طرفی
که
شنونده
دوست داره. حرفهای نو بزنه. حرفهایی كه همیشه شنیده میشه
(نه حرفهایی كه مردم میزنن،
منظورم حرفهائیه كه هر روز توی رادیو و تلویزیون ما زده میشه) رو نزنه.
توی رادیو و تلویزیون برای سلام همیشه یه چیزی
میگن، برای خداحافظی یه چیزی میگن
كه هیچ وقت عوض نمیشه.
چرا این حرفها همیشه تكراریه؟
خب
میدونی كه نویسندههای رادیو، البته من همهشون رو نمیگم ولی
یه تعدادی از نویسندههای رادیو یه اتاق دارن، بعد توی
اتاقه یه كتابخونهی گنده دارن كه این كتابخونه رو
فصلبندی كردن. طبقهی بالاش بهار، پائینش تابستون و بقیهاش پائیز و
بهار. بعد اینا خودشون تقسیم شده : فروردین، اردیبهشت، خرداد و
. . . بعد مثلا توی فروردین پوشههای مختلف داره با
روزهای مختلف. مثلا روز منابع طبیعی یه پوشه است كه
توش بیست صفحه مطلبه كه از سی سال پیش مونده و
چیزی هم بهش اضافه یا كم نمیشه.
همیشه توی اون روز دو صفحهاش درمیاد و سال بعد
ممكنه دو صفحهی دیگهاش بیاد. ولی
ممكنه تكراری هم باشه.
جدی میگی؟
شاید من یه ذره دارم غلو میكنم. ولی من شنیدم چند
نفر اینجوری هستن. یاحتی برای ماههای قمری و شهادتها،
ولادتها هم دارن. این باعث
میشه كه شنونده بگه كه موسیقیاش كه غمناكه، حرفهاش هم همون حرفهای همیشگیه.
یعنی مثلا در مورد شهادت امام باقر (ع) میگه كه
امام باقر (ع) در فلان تاریخ متولد
شدند و . . . كه این اطلاعات رو همهمون حفظیم. در مورد همون آدمها هم میشه
مطالب جدید ارائه كرد. مثلا اگه امام علی (ع) اون زمان
سر نماز انگشترش رو داده به اون گدا، خب الان كه همچین
اتفاقی نمیافته. الان باید ببینیم چه اتفاقی میافته كه
همردهی اون باشه. همیشه داریم یك سری روایتهای قدیمی رو
تكرار میكنیم. گویندههای رادیو
تلویزیون هم میرن دنبال كلمههای قلمبه سلمبه. همیشه سعی میكنن
بیست تا پله بالاتر از مردم باشن. در حالی كه خودشون همون آدم
عادی هستند. وقتی یك پلیس من رو میشناسه و منو جریمه
نمیكنه، چرا من بیام توی برنامهام بگم كه «ما وظیفه
داریم به قانون احترام بذاریم، حتی در مقام وزارت و ریاست جمهوری و
. . .»
چرا همچین چیزی بگم؟ خب نیست همچین چیزی! من خودم بارها جلومو
گرفتن، گفتم «مخلصم،
من فرشید منافیام، گویندهی رادیو». یه بار هم باهام مصاحبه
كرده بودن، روزنامهاش پهلوم بود. یارو باورش نشد. گفتم
«به خدا، بیا عكسم اینجاست. نوكرتم» خب بیست تومنه!
نمیخوام بدم. [میخندیم] عكسمو نگاه كرد، خندید و گفت «ایول، دمت گرم» و
رفتم.

این
اتفاق متاسفانه خیلی میافته.
مثلا [...] كه ماه رمضون برنامه داشت. اینقدر از
كلمات سخت استفاده میكرد كه من
اصلا نمیفهمیدم اینا رو از كجا آورده؟
اصلا آدم روانی میشه.
تا
حالا شده به یه گویندهای حسودیت بشه؟
آره.
كی؟
كیكاووس یاكیده. صداشو خیلی دوست دارم. اوایل خیلی حسودیم
میشد. ولی بعدش كه باهاش دوست شدم دیگه حسودیم نشد. البته چرا، هنوزم حسودیم
میشه.
منظورم حسودیه خوبهها. شخصیتش رو هم دوست دارم.
چقدر از وقتت رو صرف مطالعه میکنی؟
متاسفانه
خیلی كم مطالعه میكنم. ولی باز دورهایه. مثلا وقتائی كه یه
سری كتاب خوب پیدا میكنم، میشینم اونا رو میخونم.
روزنامه هم گهگدار میخونم.
برای بهروز
بودن چی كار میكنی؟
نه این كه اصلا مطالعه نكنم. مثلا شاید نسبت به یه
آدم عادی خیلی بیشتر مطالعه كنم. ولی به عنوان كسی كه یه آدم
رسانهایه، كم مطالعه میكنم و اون جوری كه دوست دارم
مطالعه نمیكنم. سعی میكنم بتونم روزنامهها رو یه
تورقی بكنم. یا كتابهایی كه میشه توی راه خوند رو با خودم میبرم. چون واقعا
فرصتی نیست.
برسیم به
روی خط جوانی،
این برنامه
از كجا شروع شد؟
ما قبلا یك برنامهای
داشتیم با همین تیم «روی خط جوانی» به نام «كاملا جوانانه»، كه
روزهای جمعه پخش میشد، البته اون موقع خانم هاشمی
نبود. بعدا سر این برنامه گفتند كه باید یه مجری خانم
هم باشه. من هم گفتم كه نمیخوام اینجوری باشه. ولی گفتن باید باشه. قرار شد
خانم هاشمی بیاد، ولی من گفتم من از این اداهای مسخرهی
برنامههای رادیوئی در نمیارم كه یه كلمه این بگه، یه
كلمه اون بگه. گفتن باشه. قرار شد خانم هاشمی بخش جدی
برنامه رو داشته باشه به همراه بخش تلفنهای برنامه. البته منظورم این نیست كه
اجرای خانم هاشمی بدهها،
اصلا همچین منظوری نداشتم،
زهره هاشمی
اجرای خیلی خوبی داره، منتهی من از اونجایی كه
اجرای تكنفره رو توی برنامهی قبلی تجربه كرده بودم و موفق هم
بود، میخواستم همین
شیوه رو پیاده كنم.
البته
الان سیستم اجرا خوبه
. . .
. . . آره.
خودمم همینطور
فكر میكنم. چون یه دفعه انرژی، انرژی، انرژی، بعد یهوئی خیلی جدی
میشه بحث. چون انرژی مطلق هم خستهكننده میشه. یه جاهائی
برنامه نتیجهگیری میخواد كه
خانم هاشمی همون نتیجهگیریه است.
البته اینجا من یه ایرادی به
رادیو و تلویزیون دارم. كه همیشه یه شخصیت شیطون رو میذارن، و
بعد در كنارش یه شخصیت جدی رو به عنوان سرعتگیر در
كنارش میذارن. مثلا زوج حسینی و احمدزاده در
تلویزیون
رو که یادته؟
آره
خب،
البته این هم هست. ولی بهش نپردازیم بهتره.

خودت
رو چطور با برنامه مچ میكنی؟
من طی دو ساعت برنامه، در زمانهای مختلف
مثلا هر ده دقیقه – یه ربع، یه لحظه
میرم بیرون
از استودیو.
آدم از
تلفنهایی كه زده
میشه بیشتر جواب میگیره. مثلا همین دیروز یه نفر از یه
روستایی زنگ زده بود كه اصلا اسمش رو هم یادم نیست.
برنامهی ما دیروز راجع به این بود كه چه جوری تقسیم
كار میكنید؟ ما كاملا داشتیم مدرن صحبت میكردیم راجع به این كه یكی میره
شركت، یكی از بچهها نگهداری میكنه، یكی میره خرید،
یكی ناهار درست میكنه و . . . یك خانمی زنگ زد كه ما
تقسیم كارمون این جوریه كه شوهرم حیوونا رو میدوشه، بچههام
سبزیها رو میچینن، من هم به مرغ و خروسها غذا میدم. اینقدر
فضا شكست یه دفعه كه من همین
طوری موندم. نمیدونم جملهای رو كه بعدش گفتم رو شنیدی یا نه؟
چرا. شنیدم
. . .
گفتم «ا . . . از كجاها شنونده داریمها
. . .»
ببین جملهای كه گفتم، اگه حتی میكروفن هم باز نبود میگفتم. من
اكثرا توی
برنامه جملههام رو دو بار تكرار
میكنم. یعنی یه اتفاقی میافته كه میگم «ا
. . . از كجاها شنونده داریمها . . .» تازه
میكروفن رو باز میكنه و دوباره میگم « ا . . .
از كجاها شنونده داریمها . . .». یعنی همونه.
همون حسیه كه باید داشته باشم رو
نشون میدم. حالا نمیدونم تیكههایی كه توی برنامه اتفاق میافته رو شاید اصلا
نفهمی من چی دارم میگم. مثلا یهو میكروفن باز میشه صدای من
میاد كه «اونو بده به من . . .» انگار یه عده آدم جمع
شدن، یه كارهایی هم دارن میكنن و شما هم داری میشنوی.
البته من تا جایی كه میتونم سعی میكنم فضاهایی كه اتفاق میافته رو
واسهی شنونده توضیح بدم.
آزادی این برنامه از برنامههای دیگهای كه از
رادیو پخش میشه بیشتره.
تو
توی این برنامه حرفهایی میزنی كه عمرا توی هیچ
برنامهی دیگهای در سازمان زده نشه.
نظر شخصی من اینه كه
اونا
خودسانسوری
میكنند
. . .
یعنی اونها هم میتونن؟
آره. توی موقعیتهای مختلف
میشه. ببین، قضیه اینه كه به من نیومدن بگن كه آقای فرشید
منافی فقط توئی كه میتوانی این
حرفها رو
بزنی و دیگران نمیتونند! اصلا همچین چیزی نیست. من هم یه
گوینده مثل بقیهی گویندههام. ولی فضای برنامهی ما ایجاب
میكنه كه چون یك برنامهی
اجتماعیه و در شبكهی جوان تهیه میشه و اصلا اسمش «روی خط جوانیـ»ـه
این حرفها گفته بشه.
در
یك برنامهی علمی چنین چیزی ممكن نیست و البته اون هم راه خودش
رو داره برای آزادتر صحبت كردن.
ولی من نظرم اینه كه گویندههای رادیو دچار یك جور خودسانسوری هستن.
من اینو گذاشتم كنار.
یک زمانی
ویدئوی ویاچاس وارد كشور
شد و همه باهاش مخالف بودند و ممنوع
بود، و همه یواشكی داشتند و یواشكی میدیدند.
ولی بعدش آزاد شد؛ و این اتفاق در مورد كاست،
سیدی، ماهواره، اینترنت و . . . هم
افتاده و میافته. به نظر من این اتفاقات در زمینهی كلام هم
باید بیفته. همون طوری كه فضا
رفته رفته داره بازتر میشه، این محدودیتها هم یواش یواش برداشته میشه.
منتهی بعضی از گویندهها و برنامهسازها خط قرمزهاشون تغییر
نكرده. این یك خط
قرمز كاذبه. به نظر من رسانه در ارتباط با مردمه؛ پس حرفهایی
كه مردم دو به دو در طول شبانه روز با هم دارند،
میتونه توی رسانه هم اتفاق بیفته. همیشه سعیام این
بوده كه هر روزی كه برنامه دارم، یا لااقل در هر هفته، یك كلمه به كلماتی كه تا
به حال در رادیو گفته نشده اضافه كنم. یعنی سعی كنم هر
دفعه یه ضربه بزنم و این دیوار خط قرمز رو یه هل بدم كه
بره عقبتر. این اتفاق در برنامهی ما افتاده و حالا كه ما
میدون رو باز كردیم، شبكههای دیگه هم اومدن توی میدون. و این
خوبیش اینه كه باعث میشه رادیو
پله پله رشد كنه.
باز كردن این میدون بیدردسر بوده یا
مشكلاتی هم داشته؟
قطعا دردسر داشته. هنوز هم ممكنه داشته باشه. برای این
كه برای مدیران سازمان (كه دارن نظارت
میكنن بر اون سازمان و اصلا وظیفهشون اینه)
هم جا نیفتاده. همون جوری كه برای شنونده عجیبه برای اونها هم
عجیبه؛ ولی كمكم
باید با این قضیه آشنا بشن. به خاطر
همین ممكنه خیلی با مخالفت مواجه بشیم كه شدیم.
انتقادهای خیلی شدید، نامههای مختلف از مقامهای
بالا (از دفتر آقای خجسته و آقای
ضرغامی) كه وقتهایی كه خیلی پیشروی میكردیم، نامهاش رو
میدادن. من میتونم بگم ما هر
هفته
از «نظارت» یه كتاب میگیریم [میخندیم]
. . .
واقعا میگم!
هفتهای یه بار سیمی
میكنن، كتاب میدن بهمون. كه یكی از دوستان میگفت شما اگه
بخواین یه آرشیو از برنامههاتون داشته باشید، به
نامههای نظارت مراجعه كنید؛ چون عین متنها رو با
تكتك كلمات پیاده میكنن و تحویل میدن و روی تكتك چیزاش ایراد میگیرن كه
كوچكترینش كلمات خارجیه. مثلا
OK. و چیزائی كه به فراخور موضوع گفتم. حالا شما
اینو بگیر تا موضوعات اجتماعی و گاهی مسائل سیاسی و . . . یا
روی تكیهكلامهایی كه من خیلی به كار میبرم. فشار روی
ما و برنامه خیلی زیاد بود، از ماه اول بود، از ماه دوم
و سوم زیاد شد؛ همین طوری كه آمار شنوندهها میرفت بالا، فشار هم زیاد
میشد و جلسههای مختلف. البته نامردی نكرده باشم، واقعا فشار
روی كمترین كسی كه بود، من بودم. فشار این قضیه بیشتر
روی سردبیر و تهیهكننده بود و بیشتر از همه روی مدیر
گروه و مدیر شبكه. كه اینا واقعا مردونه واستادن پاش. مدیر شبكه كه قبلا آقای
دكتر نوری بودن و آقای خیامی مدیر گروهمون خیلی پشتمون بودند،
و بعد از اون هم آقای حسینی
(مدیر گروه) و آقای گیلآبادی (مدیر شبكه) واقعا حسابی پشتمون واستادن.
و آقای خجسته هم كه پدر رادیوئه و اون هم با این كه ممكنه یه
جاهائی خیلی راضی
نباشه (از یك سری كلمات و جملات، اون هم خیلی كم)، ولی در كل
خیلی راضیه و چندین بار كه منو دیده، به وضوح گفته كه
برنامهتون رو خیلی دوست دارم و حتی یك نامهی محرمانه
شخصا خودش به من نوشت، و تشكر ویژه كرد و گفته بود «شیوهی اجرای
جدید رادیو رو پایهگذاری كردی» اون روز هم داشت میگفت «آقای
آتشافروز اومد توی یه دورهای و یه شیوه و سبكی واسهی
خودش آورد (كه هنوز روی این شیوه داره بحث میشه) و من
خیلی خوشحالم كه فرشید منافی هم یه همچین كاری كرده و باید خیلی سعی
كنی.» من هم میدونم كه باید خیلی سعی كنم. به خصوص معتقد بود
كه باید اطلاعتم رو خیلی ببرم بالا. گفتم آقای خجسته من
از مسائل ورزشی و سیاسی همیشه فراریام.
در مجموع مدیر رادیو هم
خیلی داره ازمون حمایت
میكنه. ولی یه وقتهایی هم گوشمونو میپیچونه، ما هم از
اونجایی جوونیم و بیكله، گوشمون
رو هم كه میپیچونن میگیم چشم ولی باز كار خودمون رو میكنیم.
تا
حالا شده به خاطر به كار بردن كلمهای توبیخ بشی؟ یا اصلا توی
كار رادیو چیزی به اسم توبیخ هم
دارید؟
بله داریم.
دستمزدتون
كم میشه؟
نه.
برای من اتفاق نیفتاده كه به خاطر گفتن عبارت یا
كلمهی خاصی توبیخ بشم. و اونم به
خاطر اینه كه با این كه خیلی بیكله میرم، ولی میدونم چی میگم. شده به خاطر
نیومدن سر برنامهای یا دیر اومدن توبیخ شدم، اون هم در حد یك
نامهی تذكر.

چه بخشی از حرفهایی كه در برنامه میزنی بداهه است و چقدر
مربوط
به سردبیر و نویسندهها میشه؟
هشتاد درصد برنامه نوشته شده.
حتی
شوخیها؟
نه. ولی در حال حاضر كه من میرم توی
استودیو، 80% تكست جلومه. البته میتونید
10-20 درصد از این درصد كم كنید؛ چون شاید 10-20 درصد چیزی كه نوشتن
مال خود منه. یعنی انقدر من گفتم و
تكرار كردم
. . .
كه بر اساس
تو و تکیهکلامهای تو
نوشته
شده، در واقع
برای
تو
نوشتنش
. . .
آره، و این خیلی خوبهها. چون این تكست رو برای من
نوشتن و مخصوص خود منه. چون اگه بخواد كاملا بداهه باشه، اون
برنامهی پرانرژی با اون همه وسعت مطلب، و وسعت
انتقادهایی كه داریم از آدمهای مختلف میكنیم، لااقل من
در توان خودم نمیبینم كه بخوام بدون تكست بیام و برنامه رو
اجرا كنم و شما برنامه رو همون
جوری كه الان میشنوید بشنوید.
من خودم هیچ وقت احساس نمیكردم كه
متنی جلوته.
این یك شیوه است. من مخصوصا این كار رو میكنم. این هم
یكی از اون شیوههای اجرای رادیوئیه كه متن رو كاملا مال خودت
بكنی و اگر متنی جلوته، طوری بخونی كه از زبون تو شنیده
بشه و احساس نكنن كه داری متن میخونی، فكر كنن كه حرف
خودتو داری میزنی. البته ممكنه من یك مطلب سه صفحهای رو به اندازهی
پنج صفحه حرف بزنم؛ یعنی اینقدر بهش اضافه و كم میكنم كه متن
مال خودم میشه.
یادمه توی یكی از برنامهها یكی زنگ زد كه صداش خیلی شبیه
معتادها بود، و
تو
بلافاصله اداشو درآوردی. یا حتی ادای خانم هاشمی رو. به خاطر
اینها كسی بهتون
ایراد نمیگیره؟
نه. در مورد خانم هاشمی كه به خودش
ارتباط داره كه اون هم مشكلی نداره و اینا همهاش شوخیه دیگه.
ممكنه اگه كس دیگهای باشه ازش ایراد بگیرن. ولی من
اومدم توی برنامه برای خودم شخصیتسازی كردم؛ یعنی در
عین این كه مجری اون برنامهام، ولی انگار یه شخصیت دیگهایه، انگار كه
مجری و گویندهی برنامه نیست؛ یه شخصیت جدائیه كه همه جا هست،
به همه گیر میده، در عین حال بامزه، و در عین حال رك،
شیلهپیله هم نداره و با هر كسی هم كه حرف بزنه بهش گیر
میده، حتی به خود بچههای خودمون گیر میده، اگه كسی تلفنها رو جواب نده
بلافاصله میگه كه «چرا تلفنها رو جواب
نمیدی؟»، یا به تهیهكننده گیر میده كه
این چه موسیقیه كه پخش میكنی؟
یا
حتی با
بروبچس خبر
. . .
آره دیگه ببین كسی با معاونت سیاسی شوخی نمیكنه اصلا، ولی
میدونم كه اونا اونجا ریسه
میرن و میگن این دیگه كیه اومده گوینده شده؟! و اصولا اونها
نمیتونن جور دیگهای روی این قضیه مانور بدن، نهایتا
بگن «با سلام و خسته نباشید خدمت همكارانمان در
برنامهی . . .» حالا نمیدونم دیروز شنیدی بعد از خبر چی گفتم
یا نه؟
نه.
یادم نیست.
آخه ببین. اصلا قرار نبود كه توی برنامهی ما خبر باشه. چون ده
دقیقه خبر ورزشی هم وقت برنامه رو میگیره و هم اینكه چه ربطی
به برنامهی ما داره؟ اول اعتراض كردیم قرار شد سه
دقیقه بكننش، ولی آخرش نشد. ما هم توی برنامه شروع
كردیم كه «الان نباید خبر میبود، ولی حالا خبرها رو با هم بشنویم» یه چند باری
گفتم، ولی بعد دیدم كه كاریش نمیتونیم بكنیم، برای همین شروع
كردم دو دقیقه قبل از برنامه شلوغ كردن و ورزش دادن كه
ورزش كنید و یك سری ورزشهای هچلهفت. و دیدم كه ملت
آماده میشن كه خبر ورزشی گوش كنن. و دیگه اینجوری شده. دیروز هم به محض این كه
خبر تموم شد گفتم : «بروبچس خبر، خداوكیلی پا نشین همون جا
بمونید، گوش كنید كارتون دارم، خیلی مهمه : خداوكیلی
حالشو میبریدها . . . هیچ كدوم از شیفتهای خبری فكر
نمیكنم اینقدر طرفدار داشته باشه. میدونم الان كل بروبچس خبر و گویندهها
دارن سر و دست میشكونن واسهی این شیفت چون شنوندهاش
خیلی زیاده. كجا میخواین برین از اینجا بهتر؟ جاتون
خیلی خوبه. خودم میدونم . . . دممون گرم. دم شماها هم
گرم»
میخوام اینو بگم كه چون شخصیتیه كه مردم یه
جورائی باهاش دوست شدن، واسهی همین
از دستش هم ناراحت نمیشن.

یادمه توی برنامهت یك سری
چیزهایی كه دقیقا خط قرمزه رو طوری
میگی كه انگار نگفتیش،
ولی شنوندهی هوشمند
متوجه منظورت
میشه.
چی؟
مثلا صحبتهات را جع به كیك زرد
. . .
كه كیكی بزنیم توی رگ، و بربچس عنصر پنصر بیارید غنی كنیم و.
. .
واقعیتش اینه كه من خودم یه وقتهایی توی برنامه میترسم. با
این كه یه خورده
جسارت دارم، در عین حال یه وقتهایی خودم هم یه تكونی میخورم.
چون چیزیه كه خودم هم نشنیدم و برای بار اول دارم خودم
میگم، و یهو جا میخورم كه چی گفتم؟ دوست دارم یه سری
چیزها رو بگم. دوست دارم یه سری مسائل گندهای كه هست رو بكشم تو فضای
برنامهی خودمون. در مورد كیك زرد هم خب یه اتفاق علمیه، و
جوونای ما رفتن تحقیق كردن، خب
اونا هم جوونن، اونا رفتن توی یه شاخهی دیگه، ما رفتیم توی یه خط دیگه.
الانم به یه نتیجهی علمی رسیدن، خب چیز باحالیه
دیگه. میشه روش مانور داد و خوشحال
بود؛ درسته كه بخشی از این قضیه سیاسیه، ولی ما اصلا با بخش سیاسیاش كاری
نداریم؛ اصلا برنامهی ما سیاسی نیست. ولی اون روز داشتیم
میگفتیم «مندلیف، عنصرپنصر اضافه نداری بشینیم با
بروبچس بیكاریم، دور هم غنی كنیم . . .» یعنی كه ما
خیلی این كارهایم، دممون گرم. این چیز منفیای نیست. داری میگی ما
ایرانیایم، اینكارهایم همه كار میكنیم.
این شوخیه. چیزی بدی هم نیست. ولی یه عده
ممكنه برداشتهای دیگهای هم بكنن.
اصلا برنامهی ما چندوجهیه. هر كسی
بسته به دیدگاه خودش میتونه برداشتهای مختلفی بكنه. همون
طوری كه شما میری یه فیلم سینمائی رو میبینی، و بعد
هر كسی برداشت خودش رو از فیلم داره. یه جاهایی
كارگردان با خودش میگه «من كه اصلا نظرم این نبوده كه . . . حالا این این
برداشتو كردن . . .» یه وقتهایی حتی كارگردانهای بزرگ
بعد از فیلم میگه «ا . . . یعنی من این حرفها رو هم
زده بودم خودم نمیدونستم!؟» در صورتی كه منظورش این نبوده و اصلا
یه چیز دیگه داشته میگفته. داشته كار
خودشو میكرده. در كار ما هم همینه.
تا حالا شده از طرف سازمان یا هر جای دیگه بهتون بگن به فلان
موضوع حق ندارید
بپردازید، یا این هفته حتما باید موضوع برنامهتون فلان چیز
باشه؟ مثلا همین برنامهی هفتهی
پیشتون در مورد حجاب، میتونست یك برنامهی سفارشی باشه.
خب نه. این یه چیزیه كه داره توی اجتماع اتفاق میافته. برای
خودمون هم جالب بود كه
قراره چه اتفاقی بیفته. قراره با چی برخورد كنن؟ اتفاقا خیلی
چیزها رو یه عده خوششون نمیاد
بهش بپردازیم و شاید اصلا صحبتی در موردش نشه. ولی داریم.
مطلب سفارشی؟
نه. قبول نمیكنیم. مگر این كه چیز فوقالعاده مهمی باشه و
از مقام خیلی بالائی دست ما رسیده باشه. كه اون رو هم ترجیح
میدن از طریق برنامهی ما مطرحش نكنن. ولی شده كه مدیر
خود ما اومده و مطلبی رو گذاشته جلوی من و من گفتم
كه نمیخونم.
عكسالعملشون چی بود؟
ناراحت شد. به من هم بعدا گفت
كه تو مغرور شدی و . . .. منم گفتم آره، من یه وقتایی مغرور هم
هستم. آخه میدونی، اومد یه چیزی جلوم گذاشت كه اصلا در
راستای برنامهمون نبود. اصلا یه چیز جدایی بود كه
انگار عین وصله اومده چسبیده به برنامهی ما. به من گفت : «میخوام این با لحن
بیان تو خونده بشه» گفتم «ببین! سوء
استفاده نكن. مال خودمه،
خودم
میدونم كجا
استفادهاش كنم. شما میخوای افكار خودت رو از طریق نوع اجرا و
زبون خاص من بیان بكنی. من چیزی رو به این شیوه اجرا
میكنم كه باب دلم باشه.» من حتی با مدیر پخشمون سر
این قضیه درگیر شدم. یه برنامهای بود برای عید، اومدن یه متنو گذاشتن
جلومون. خوندم دیدم اصلا یه چیز بیربط بیخودیه. مثلا
میخواست یه حرف جدیدی بزنه و روی این حساب كرده بوده
كه قراره فرشید منافی بخوندش. اون برنامه رو ضبط كردن و
به بدترین نحو ممكن، چون بهشون هم گفتم كه من
اصلا روی این كار انرژی نمیذارم.
مدیرمون اومد گفت چرا این كارو میكنی؟ گفتم آخه
دلیل نمیشه كه شما هر چیز مزخرفی
رو به خورد مردم بدین. اومدن یه چیزای مزخرفی رو كه از ذهن نویسنده گذشته (مثل
: اگر بهار رو در محبت ضرب كنیم، بعد اون رو در
عشق تقسیم كنیم . . . اون وقت چیچی
بدست میاد)
گذاشتن جلوی من؛
ولی
حالا ما به خاطر احترام به مدیریت خوندیمش. و بعدا كه شنیده
شد، هر كی شنید ترش كرد.
راجع به چه چیزهایی گفتن كه تا حالا نگید؟
مثلا در مورد
هواپیمای سی-130 به ما گفتن نگید. ما گفتیم. باز گفتن نگید،
باز ما گفتیم. هی گفتن نگید، هی ما گفتیم. دیگه روزهای
آخر دیدیم اگه بگیم خیلی لوسه. البته گاهی هم توی
برنامه یه تیكههایی درباره هواپیمائه میاندازیم كه مثلا «اگه تو خونه نشستی
حواست باشه، یهوئی ممكنه هواپیما بیاد توی سفرهات!» ما
به مسخرهبازی كشیدیم، ولی آخرش هم معلوم نشد كه چی شد.
یه ماه بعد كه یه هواپیمای دیگه افتاد، دیگه اون رو اصلا
اجازه ندادن. در مورد سی-130 گفته بودن نگید، ولی این «نگید»
یه طوری بود كه میشد گفت. ولی
در این موردی آخری اصلا نمیشد.

فكر میكنی مهمترین تفاوتت
با سایر گویندههای رادیو چیه؟
این طوری من باید بشینم از خودم هی تعریف
بكنم
. . .
. . .
نه، یه مؤلفه كه فكر میكنی
تو
رو از بقیه متمایز
كرده.
آخه انقدر از اول مصاحبه هی گفتم فرشید منافی اینطوری، فرشید
منافی
اونطوری، دیگه حال خودم داره بد میشه.
خب، مهمترین اشكال فرشید منافی
چیه؟
مهمترین ایراد [فكر میكند . . .] توی گویندگی و اجرا؟
بله.
[فكر
میكند
. . .]
مهمترین ایرادم، همون بخش اطلاعات بهروزمه كه
مثلا راجع به مسائل سیاسی و ورزشی اطلاعات ندارم. چون برام
جذاب نیست، نمیخونم و اطلاعاتی هم در این زمینه ندارم.
یه وقتهایی هم موقع اجرا حواسم نیست. مثلا دارم با
خانم هاشمی حرف میزنم، یا فكرم جای دیگه است. شاید هم یه بخشی از اطلاعات
عمومی و دایره كلمات؛ بر خلاف
اون چیزی كه مردم فكر میكنند
. . .
چقدر از این كاراكتری كه در برنامه
میشنویم،
متعلق به خودته و چقدرش فقط به همین ساعت 6 تا 8 تعلق داره؟
70-80
درصدش خودمم. یا به نوعی بخشهای مختلفی از خودمم. یعنی خودمم
كه توی
موقعیتهای مختلف قرار گرفتم.
كجاهاش خودت نیستی؟ منظورم همون 20-30
درصد بقیه است.
[فكر
میكند
. . .]
یه چند لحظه بذار فكر كنم
. . . میگم
خیلی خوبه آدم زیاد مصاحبه داشته باشهها، چون بخشهای عمیق
وجودیش رو میكشه
بیرون، بخشهای عمیق زندگی، اجرا، اخلاق و همه چی رو میكشه
بیرون؛ آدم همه چی رو میاره
بیرون یه نگاه بهش میاندازه دوباره میذاره سر جاش.
تنها چیزی كه فكر
میكنم توی برنامه از خود فرشید منافی جداست، یكی تكنیكهای
گویندگیه، چون در من به صورت نهادینه وجود نداشته، بعدا
اومده. یكی دیگه جاهائیه كه غلوشدهتر هستم، جاهائی
كه زیادی شیطونم
. . .
برسیم به لهجههایی كه در برنامه اجرا میكنی.
اصالتا كجایی هستی؟
من خودم تهران به دنیا اومدم. همین جا هم بزرگ شدم.
پدرم اصلیتش تركه. فامیلی ما هم در اصل منافی پیرعبدالملكی
هستش. كه من هیچ وقت بخش
دومش رو نمیگم. ظاهرا پیرعبدالملك یه محلهایه توی اردبیل كه
البته من اصلا نرفتم تا حالا.
مادرم هم كه گیلانیه.
به غیر از این دو تا لهجه، لهجههای دیگه
رو از كجا یاد گرفتی؟
مازندرانی رو هم چون اونجا یك سال درس خوندم، آشنا
هستم. بقیهی لهجهها رو هم آدم از اینجا و اونجا شنیده. ولی
مثلا من هیچ وقت نتونستم لهجهی اصفهانی رو دربیارم؛
توی برنامه هم گفتم كه این اصفهانیا ما رو
چیزخور كردن كه نتونیم لهجهشونو دربیاریم.
این «حالا، دستا بالا، دستا
بالا» كه همراه با موسیقی بندریه،
قضیهاش چیه؟ چون یه جورائی ایهام هم داره
. . .
آره. دوپهلوئه. حالا به خاطر نوع رقص بندری یكی هم به خاطر
حركات موزونی
كه جنوبیها دارن (توی كشیدن تور ماهیگیری) و دستهاشون خیلی
حالت موجی داره. من اینو وقتی توی كیش برنامه اجرا
میكردیم یاد گرفتم. یه بنده خدائی بود كه میاومد و
برنامه اجرا میكرد. بندری میخوند : «دستای بالا، بالای بالاتر . . . ». من
اینو از اونجا یاد گرفتم.
مهمترینسوتیای كه توی این برنامه دادی چی
بوده؟
[فكر
میكند
. . .]
چیزی یادم نمیاد. ولی یه بار دكتر احمدینژاد رو
اشتباهی گفتم مهندس احمدینژاد.
چرا اجرای تلویزیونی نمیكنی؟
قبلا
داشتم. سال 77 سه-چهار تا برنامه اجرا
كردم. برنامهی «الو مسابقه» بود برای شبكهی
1، كه توی اولین قسمتهاش بودم، و سر مبلغش به
توافق نرسیدیم، كه خب اشتباه هم
كردم. البته هم اشتباه كردم و هم اشتباه نكردم. اشتباه نكردم به این دلیل كه
الان از جایگاهم راضیام. اشتباه كردم به این دلیل كه
اگه رفته بودم، حالا یه خونهای، ماشینی چیزی داشتم.
یعنی انقدر پول میدن؟
خب، تلویزیون خیلی
بهتر پول میده.
غیر از كار گویندگی رادیو و دوبله كار دیگهای هم
میكنی؟
نریشن و تیزر میخونم. گاهی هم توی فصلهای خوب سال مثل همین
بهار و تابستون تورهای یك روزه میبرم.
كجا؟
جاهای مختلف. مثلا
همین جمعه داریم میریم پلور. یكی دو
هفته دیگه میریم كاشان واسه گلابگیری.
هفتهی دوم خرداد هم یه تور كیش برای هنرمندان
دارم.
به عنوان سوال آخر.
فرشید منافی الان در یك جائی و در یك موقعیتی ایستاده. بعدش
میخواد به چی
برسه؟
من جایی واینستادم. نشستهام. آخه جای خوب از چه نظر؟
خب
الان
تو
یك برنامهای داری كه بین مردم گرفته. ممكنه بعد از این درجا بزنی و
پسرفت كنی، ممكنه كه به جاهای بهتری
برسی
. . .
آره. ممكنه هر اتفاقی
بیفته. خیلی از بازیگرها شاید یه روزی خیلی معروف بشن. یه
جملهای سیامك انصاری توی یكی از گفتگوهای تلویزیونیاش
گفت كه توی عرصهی هنر، حالا تلویزیون، سینما، تئاتر و
. . . (كه من رادیو رو هم بهش اضافه میكنم) خیلی چیزا دست خودت نیست. با جو
میری جلو. یه دفعه میری و یه اتفاقاتی میافته كه خوب میشی.
اگر مثلا همین برنامهی «روی خط جوانی» توی شبكهی جوان
و اون هم با این عوامل تصویب نمیشد، شاید اصلا من
اینجا نبودم. این اصلا چیز شخصیای نیست. حتی در تیمملی هم همینطوره، اگه
تیمملی نباشه، علی دایی هم وجود نداره.
ولی باید از موقعیتهات خوب استفاده كنی.
من پنج سال پیش موقعیت خیابان نقرهای شب برام
اتفاق افتاد كه هنوز در یادها مونده. ولی
دوست دارم بالاتر برم، و برای این بالاتر رفتن باید قابلیتهای خودم رو هم ببرم
بالا، یعنی حالا باید همون ضعفهای فرشید منافی كه صحبتش شد رو
بتونم رفعش كنم. اگر هم بخوام هیچ كاری نكنم، اینقدر
درجا میزنم تا تهنشین بشم. من جایگاهی رو كه الان
هستم دوست دارم، ولی هنوز خیلی راه دارم. قرار هم نیست همیشه منو توی رادیو
ببینید . . .
برنامهی خاصی داری؟
نه، با اینكه رادیو رو خیلی دوست
دارم و جایگاه اصلیمه، ولی اگه احساس كنم یه روزی كفاف زندگیم
رو نمیده، مجبورم یه كار دیگه
بكنم.
بازگشت |